تبليغاتX
خانه سبزمان

خانه سبزمان

روزهاي زندگيمان...

بهار امسال

بهار امسال بهار خیلی خوبی برای ما بود! ما همه ی جمعه ها رو بیرون از خونه بودیم و این

گردشها در هوای مطبوع بهاری احساس خوبی به من میدهامتحانات پسرم از فردا شروع

میشه!اولین امتحان ریاضی!امروز صبح یک ساعت و نیم معلم داشت وقتی از معلمش پرسیدم

چطور بود ؟ گفت: خانم ماشالله براش اسپند بریز! خودش هم مدام میگه خب پس چرا اسپند

نمی ریزی برام!خلاصه اینکه منم واسش اسپند ریختم! خدا حفظت کنه مادر که این روزها گاها 

ازدست تو به مرز سکته میرسم   باید زودتر این پست ببندم تا خونه روی سر طبقه ی پایینی

ها خراب نشده ! این دو تا وروجک دارن با هم کشتی می گیرن !مردم دیگه اینقدر به این خانم

 اخموی پایینی گفتم : شرمنده!اینقدرم به این دو تا میگم: نکن! خانم طبقه ی پایینی ما هم آدم

 جالبیه ! فکر کنم از اول بزرگ به دنیا اومده و متعجبم از اینکه چه طوری پسرهاش بزرگ

کرده؟ سال پیش که تولد دخترم بود اومد بالا گفت : میشه صدای موزیک کم کنید؟ گفتم : چشم ٬

امروز تولد دخترمه! فکر کردم الان میگه ببخشید نمی دونستم!!!! اما گفت : خب باشه لطفا کمش

کنید! باز هم گفتم :چشم!

فردای اون روز دیدمش میگه : ببخشید از دست من ناراحت نشید من اعصاب ندارم یکی و دو

 سالیه پدرم ٬مادرم فوت کردن!(ناگفته نماند این خانم حدودا شصت و خورده ای سال دارند)گفتم

خدا رحمت کنه! قطعا جوانمرگ شدن!!! چند ماه بعد هم که پروانه برای پرنا تولد گرفته بود

و دی جی دعوت کرده بود !یهو دیدیم ۱۱۰ پشت در آپارتمان!ظاهرا خانم برای فوت عزیزان

ناراحت بودند و از ۱۱۰ دعوت کرده بودند و زحمت باز کردن درب آپارتمان هم خودشون کشیده

 بودن!و بالاخره چهارشنبه سوری که همگی پایین بودیم و از قضا ایشون هم سر رسیدن خانم

عم..با لحن جدی خودش گفت:خانم ما داریم خوش می گذرونیم بفرمایید بالا ووظیفه تون رو انجام

بدید و به ۱۱۰ زنگ بزنید پشت اون هم غش کردن همه از خنده و ماچ کردن صورت

مهربون ایران عزیزمون(خانم مسن اما پر حوصله و با درک ساختمون)و خلاصه اینکه خدا

 رو شکراین خانم اخمو اینجا مستاجره مگرنه فکر کنم ما باید می فروختیم و می رفتیم

میز روز معلم !مدرسه ی پسرم

باغ سیب روبه روی خونمون!

هر دو با پولهای عیدیشون دوچرخه خریدن

هر جمعه رو با گروهی رفتیم !خاله مریم٬خاله سهیلا٬خاله پروانه و ایران عزیز

چادر عیدی خاله مریم ! جمعش کردم و هر وقت میریم بیرون واسش میبریم

تولد پارمیس گلم چهارشنبه ی هفته گذشته! تا جمعه اونجا بودم ! جمعه با مریم رفتیم شوش یه کوچولو خرید کردم

+ نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1391 ساعت 16:32 توسط |


میم مثل مادر

مامان خوبم روزت مبارک! روز من هم مبارک!

چند روز پیش یه هدیه ی ناقابل واسه ی مامان فرستادم شیراز !قرار شد خواهرم روز مادر اونو

 به مامان بده!صبح مامانم زنگ زد گفت : روزت مبارک !چرا زحمت کشیدی....و من تازه

یادم افتاد امروز روز زن!

پیاده از کنارت گذشتم!گفتی قیمتت....

سواره از کنارت گذشتم٬ گفتی:برو پشت ماشین لباسشویی بشین!

در صف نانوایی ٬نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود!

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود!

زیر باران منتظر تاکسی بودم ٬مرا هل دادی و خودت سوار شدی!

در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچی وزنت را بیندازی روی من!

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی!

درسینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:"زهرمار!"

در خیابان دعوایت شدو تمام ناسزاهایت فحش خواهر و مادر بود!

در پارک به خاطر حضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم!

نتوانستم به استادیوم بیایم چون تو شعارهای آب نکشیده ای میدادی!

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی!

مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نمی کنی و می گویی :زن گرفتن حماقت است!

من ازدواج نمی کنم و تو می گویی : ترشیده ام!

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی!

عاشق که شدم گفتی:مادرت باید مرا بپسندد!

من باید لباسهایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند:خوش تیپ!

من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند:آقای خانه!

وقتی گفتم : پوشک بچه را عوض کن!گفتی:بچه مال مادر است!

وقتی خواستی طلاقم بدهی گفتی:بچه مال پدر است!

نمی دونم باید خوشحال باشم یا نه ؟با همه ی این اوصاف این روز بر همه ی ما زنان ایران

 زمین مبارک!

+ نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391 ساعت 15:20 توسط |


مرد کوچکم یازده ساله شد

پسرم!می خواهم بدون اسارت دوستت بدارم!

 می خواهم با آزادی با تو بمانم!

 و می خواهم

 بدون اسارت دوستم بداری!

 می خواهم با آزادی با من بمانی می خواهم هنگام ترکم احساس گناه نکنی!

می خواهم بدون سرزنش از تو انتقاد کنم!

 آری این چنین من وتو می توانیم مادر و فرزند خوشبختی باشیم.

باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد! و بهار روی هر شاخه

کنار هر برگ شمع روشن کرده است! لمس بودنت مبارک...

یک تولد جمع و جور ۴ نفره(جمعه شب)

+ نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ساعت 0:1 توسط |


آرومم

قبل از عید مدام فکر می کردم وای وقتی که عید تموم بشه حتما خیلی افسرده میشم تازه اون

موقع می فهمم ....!

اما عجیبه خیلی عجیب!!! آرومم خیلی آروم!!! یه آرامشی ته ته دلم موج میزنه انگار که هیچ

 اتفاقی نیفتاده!این آرامشم رو خیلی دوست دارم!نمی دونم شاید بهار یکسال بزرگتر شدنم به من

 یادآوری میکنه ؟مگرنه اینکه با هرسال بزرگتر شدن باید عاقلتر و آرومتر باشم! اما نه! عقلم به

 من میگه اینقدر بی انصاف نباش این آرامش درونم مربوط به خودم نیست!اصلا دست خودم

 نیست!مطمئنم که بانی این آرامش خدای مهربون خودمه!خدایا چقدر دوست دارم !چقدر خوبی!

 خدایا تو این مدت چقدر خوب حمایتم کردی!باور دارم که منو روی دستهات گرفتی!چه دستهای

 پرقدرت و بی منتی!

خدای من! چقدر خوبه که حرف نمیزنی فقط گوش می کنی!و گوش می کنی  و باز هم گوش می کنی!!!

و چقدر خوبه که نیازی نیست تا من مدام برات حرف بزنم حرف بزنم و حرف بزنم !!!

 من هم حرف نمی زنم !اما تو تمام حرفهای منو بدون اینکه باعث آزارم بشی

توی دلم می شنوی و بعد باز هم گوش میدی! حرف نمی زنی!دلیل و منطق نمی یاری !سرزنش

نمی کنی !متهم نمی کنی!توی دلمو خالی نمی کنی! و دلداری هم نمیدی!میذاری هر جور که

 دوست دارم همه چیز برای خودم حلاجی کنم  !به من فرصت میدی تا یکبار دیگه خودم پیدا

کنم !

چقدر خوب!!! من دارم با خودم آشتی می کنم !....

 امشب در سر شوری دارم.................................................

http://ahange-del.persianblog.ir/

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1391 ساعت 16:5 توسط |


دلم برای خودم تنگ شده

سال ۹۰ با همه ی خوبی وبدیهاش تموم شد!خدا رو شکر می کنم برای همه ی روزهای خوبی

 که در سال گذشته داشتیم که البته کم هم نبودند!و باز هم خدا رو شکر می کنم برای گذشتن از

 اسفند ماهی که سخت گذشت اما بالاخره تموم شد!قطعا حکمتی بود!اومده بودم از عید بنویسم

ولی...

این پست روز پنج شنبه نوشتم اما چون فرصت نشد عکسها رو آپلود کنم امروز آپ می کنم

فردا قراره با پروانه اینا و آقای فاضلی و همسایه ی محبوب من خانم ع...بریم به ویلایی که قرار

 بود سیزده بدر بریم نشد....اومدم یه سری از آهنگهای قدیمی دانلود کنم تا فردا همگیمون با یادی

 از گذشته ها دمی خوش باشیم!

اما نمی دونم چرا ترسیدم !شاید از گذر عمرم! از کودکی که تموم شد من نفهمیدم کی تموم شد؟

 کی بزرگ شدم ؟اصلا چرا بزرگ شدم؟  از نوجوانی که تموم شد و نفهمیدم چی شد؟ از

 جوونی که گذشت و باز هم داره میگذره اما با سرعت بیشتر!می ترسم برسم به پیری هیچی

 نفهمیده باشم !با آهنگ آی انار انار مرتضی /با دختر همسایه شبای تابستون منوچهر....به یاد

 بچهگیها گریه کردم!با آهنگ حرفت حرف من اسمت اسم من /و آهنگ شکر خدا که قسمتم

 دختر شیرازی شده به یاد شب عروسیمون که نادر و پوژنگ می خوندن  و من و امیر و مادر

 همسرم با هم می رقصیدیم مهمونها دورمون جمع شده بودن!گریه کردم و انگار  فهمیدم

 چقدر عوض شدم از اون کودک بی غم و  حراف و از اون دختر جوون پر انرژی تقریبا چیز

 زیادی باقی نمونده دلم تنگه برای همه ی روزهای بد و خوب گذشته ام!دلم می خواد این

 روزها رو از دست ندم حتی اگر بد باشه!دلم می خواد با کودکی بچه هام کودکی کنم می خوام

 با کودکیهاشون احساس تازه شدن کنم !دوست دارم بچه هام فرصت استفاده کردن از تمام

 لحظات خوب زندگیشون داشته باشن!دلم می خواد یک بار دیگه به عقب برگردم نمی خوام بدونم

 ده سال آینده  کجا هستم ؟واسم مهم نیست!دلم برای خودم تنگ شده این روزها خودمم به خوبی

 نمی شناسم اما مطمئنم که خودم نیستم !خودمو گم کردم کجا؟واقعا نمی دونم!!! خیلی وقته شاید

 سالهاست که از خودم فاصله گرفتم! دلم برای خودم تنگ شده فکر کنم خودمو تو بچه گیهام جا

 گذاشتم و یا شاید هم شب عروسیمون!یهو پرت شدم تو یه دنیای پر از سیاستهای موذیانه! اولش

 دست و پام گم کردم یهو به خودم اومدم دیدم ای دادوبیداد هیچکس نیست باید مواظب خودم باشم

 ممکنه خورده بشم تو این شهر غریب بزرگ که بهش میگن تهران! تمام سعیم حفظ کردن زندگیم

 بود !می دونستم که بالاخره این مادرشوهرنامهربان دست از سر زندگیمون برمیداره!  روز

 خواستگاری چقدر احمقانه فکر کردم می تونه جای خالی مادرم در غربت واسم پرکنه چقدر

 مهربون می نمود و چه وعده هایی میداد که من نمیذارم غربت بچشی!زهی خیال باطل!!!!

!؟؟؟؟؟؟گذشت گذشت تا پسرم به دنیای من پا گذاشت دیگه با دیدن چشمای درشت سیاهش احساس

 می کردم کوه می تونم جابه جاکنم پسرکم شد دنیای من !این موجود کوچک چه خوب غربتها بی

 مهریها رو برام کمرنگ می کرد!وای که چقدر دوست دارم پسرکم!گذشت گذشت تا آروم آروم

 همسرم متوجه شد چه بی دلیل روزهای جوونی من و خودش گذشت در حسادتهای مریض گونه

 ی مادر!اینجوری بود که امیر شد مرد تنهاییهام !شد اون مردی که سالهای اول ازدواجم دنبالش

 می گشتم اما نمی دونم چرا نمی تونستم پیداش کنم ؟ مشکل از کی بود من / امیر و یا الطاف

 خانواده ی همسرم....درست نمی دونم؟!!گرچه دیر بود هفت سال از بهترین سالهای جوونی من

 گذشته بود و دیگه با هیچ مرهم و دارو ومنطقی برنمی گشت و بر نمی گرده!اما خوشحالم و

راضی...

 روز ۱۱عید !گلهای وسط سفره رو برای سفره عقد درست کرده بودم و شب برای خودمون

 آوردمش خونه!تا دیروز این لیلیوم های زیبا و السترومریاها مهمونمون بودن

خونه ی سحرجون !واقعا خوش گذشت

منزل بابااینا!

نوروز سال نود با تهوع sogolشروع شد با ورم غدد لنفاوی bardiaصبح روز 13 فروردین

 تعطیلات ما به پایان رسیداما در کل نوروز خوبی بود دریا این دخترخوش تیپ خاله دیگه

 خیلی خوردنی شده بود دلم نمی خواست ثانیه ای ازش جدا شم

لطفا بقیه عکسها در ادامه مطلب ببینید!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 19 فروردین1391 ساعت 21:29 توسط |